یک عادت جدید پیدا کرده ام؛ کلمه ها....
میتوانم دیوانه وار ساعت ها به یک کلمه فکر کنم، فکر کنم ببینم چه تصویری دارد، اصلا تصویری دارد یا فقط یک کلمه است، از عصبانیت، احساسات بی پایه و اساس، احساسات انسانی ... از کجا میتواند آمده باشد!!! با خودش چه دارد؟ قرار است چه کار کند؟ شریک زندگی کدام یک از ما میشود؟
چرا بعضی کلمه ها اینقدر کلیشه ای و لو رفته اند؟ چرا کلمه ها بسته به اینکه چه کسی آنها را بر زبان می آورد می توانند حقیقت یا فریبی مهلک باشند... مثلا عدالت، می تواند یک کلمه شدیدا مضحک باشد که تنها معنایش فاحشه مغزی بودن است، یا میتواند به محض اینکه ادا میشود بوی خون بدهد!!! بوی خاکی خسته از بوی خون...
نمیدانم... میدانم.. فکر میکنم... فکر نمیکنم... هر کدام اینها تمام ماهیت و هویت کلماتی را که به کار میبریم تغییر میدهد!!! چند شب پیش سر یک کلمه که من گفتم بحث بزرگی شد، نمیدانم شاید حساسیت او به کلمه های من، مرا با تمام کلمه های دنیا درگیر کرده است...
گفتم دوستت دارم فقط دوتا کلمه است همانطور که دوستت ندارم، اما حالا نمیدانم!!!! میتواند فقط دوتا کلمه نباشد....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 10:21  توسط MaSoOoM
|
یک کلمه ذهنم را به خودش مشغول کرده... (احمق)!!!!
سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است...برای فتح یک کشور دو شرط
لازم است: اکثریت احمق، اقلیت خائن...بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمق ها
درست می گویند... البته همه این حرف ها را یک نفر زده؛ چرچیل!!! یک سیاستمدار که
البته مردم انگلستان در رای گیری نوامبر 2002 بی بی سی به او لقب بزرگترین
بریتانیایی تاریخ را دادند. کسی که دست دربار انگلیس را از کشور در ابعاد وسیعی
کوتاه کرد.
اما یک کتاب خواندم تازگیها، که یکی از شخصیتهایش واقعا مرا مجذوب خودش
کرده؛ سیمور!!!!
یک جایی توی کتاب بادی تعریف میکند(برادر سیمور) که سیمور مدتها بیدار
مانده و بعد با هیجان بادی را از خواب بیدار کرده که به او یک خبر بدهد" فهمیدم چرا مسیح میگوید هیچ کس
احمق نیست".. البته سمور شاعر است، کسی که به قول "ساعتها" در
پایان داستان باید قربانی شود، فرق میکند با بزرگترین فلان ملیت تاریخ!!! سیمور را
رودررویی با یک کودک به خاطر پاکی و صداقت آن کودک شاید به چالش میکشد(الان
نتوانستم کلمه ای بهتر از چالش پیدا کنم(!
و البته میفهمد چرا مسیح میگوید هیچ کس احمق نیست، و البته در هیچ
انتخاباتی مردم به او رای نمی دهند که بزرگترین آمریکایی تاریخ شود.
حالا واقعا احمق یعنی چه؟ من شخصا حس میکنم احمق فقط یک ناسزا است، فحش است! آدم ها می توانند خنگ باشند، بی استعداد، فقیر، درمانده، بی چاره، خائن !!! اما احمق نه!!
اینکه یک انسان موفق و بزرگ، به راحتی میتواند مردم را دسته بندی کند و عده ای را احمق بنامد دلیل موجهی نیست تا ریشه های بشریت را زیر سوال ببریم، کسی احمق به دنیا نمی آید!!! جنایتهایی که مردم علیه همدیگر میکنند را نمیتوان به حساب حماقت گذاشت، کوتاه بینی و دیکتاتوری که باعث می شود عده ای را جو قدرت گرفته و بشریت را نادیده میگرند را نمیتوان به حساب حماقت گذاشت... حتی زمانی که سزار از رابطه های عاطفی و جنسی با همسران بزرگان روم برای تحقیر کردن آنها استفاده می کرد، و یا نظاره گر مرگ بر اثر گرسنگی زنان و کودکان گل ها میشد نمیتوان گفت این قدرت طلبی ربطی به حماقت دارد!!! یا اینکه پس از کشته شدن سزار مردم از او مجسمه ای ساختند و کنار خدایان گذاشتند، این هم ناآگاهی میتواند باشد اما حماقت نه....
میتوانم چند نفر دیکتاتور زنده را نام ببرم، جنایتکار، قدرت طلب.... اما احمق نه....خنگ بله،احمق نه!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 12:8  توسط MaSoOoM
|
خداوند... بهشت...جهنم...
آدمی گیر کرده لای چرخ ها و تو داری میدان را دور میزنی.. دور میزنی...
یک بادی بیاید و این لباس های سیاه تازه شسته شده را از روی بند رختهامان بردارد و ببرد... هرجا... یک بادی بیاید پنجره ها... پنجره ها را باز کند...باز باز باز... یک بادی ابرها را بیاورد با خود...ابرها... بوی خون تمام آشپزخانه را گرفته، خون میجوشد تبخیر میشود سیاهیش میماند که تو نهار و شامت را... و ما غصه هایمان را.... بخوریم تا بالا بیاوریم ... ما غصه هایمان را و تو خون ما را...
چه کسی خواست تو ما را بیاویزی؟ چه کسی گفت تو راست می گویی؟ چه کسی گفت زمین میچرخد که خورشید از تو طلوع کند و بر ما بتابد، و تو هر زمان خواستی، سیاه بشود و ما ...
کدام خورشید، کدام ابر، کدام باد....
کدام زمین؟؟؟؟
سرتابه پای گمشده ام را در این کلاف
با صد گره زدم به دو چشمی که کور شد...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 10:53  توسط MaSoOoM
|
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و آن نگفتیم که به کار آید...
یک چیز عجیبی وجو دارد و آن اینکه انگار نمیخواهیم چیزی درست بشود، انگار به دردهایمان خو گرفته ایم، در گذشته های دور برای کسانی که فرزندان زمان خود بودند، به دنبال جای پایی میگردیم که زمان از دست رفته مان را برگرداند... توجیهمان کند و ثواب!!!! کنیم...
نمیخواهم بگویم آنها، نمیخواهم بگویم ادای روشنفکر درمی آورند، نمیتوانم و نمیخواهم بگویم عده ای... سستی هممان را گرفته است. دست روی دست و زمان برای هممان میگذرد حتی دریغ از فریادی، دریغ از....
و روزها از پی هم، و جزئیات زندگی گریبان ما را گرفته، و مشکلاتع کوچک احاطمان کرده... کسی نمیگوید حقوق بشر، نمیگوید خشونت، اهانت، حریم شخصی دستمالی شده ... اما تا میگویی لباس، تا میگویی خط چشم هممان را برق روشنفکری میگیرد، قیافه میگیرم و ...
در حالی که همه اینها ظاهر بشریت است، من دلم میخواست مثل انسانهای اولیه میپوشیدیم و مثل انسانهای فراتر از زمان فکر میکردیم.....
در مزارآباد شهر بی طپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:20  توسط MaSoOoM
|
عشق را بدون بزک میخواستیم
دنیا را بدون تفنگ...
من هنوز هم درگیرم با کتابی که خواندم. نمی دانم چرا کتاب که تمام شد یاد داستانی از صادق هدایت افتادم. همان داستانی که یک زن که عقاید شدیدا مذهبی دارد در یک رابطه عاشقانه است با مردی که هیچ اعتقادی ندارد... یادتان افتاد؟
مرد این داستان هم اصلا اعتقادات مذهبی ندارد اما ماری یک کاتولیک دو آتشه است!
من اعتقاد مذهبی ندارم اما او مذهبی است تا حدودی... قشنگی داستان این است که انسانیت و احساسات شدیدا انسانی مرز و مکتب نمی شناسد، در حقیقت وقتی واقعی است که هنوز نمی دانی او در فلان مورد چگونه فکر میکند و دوستش داری
وقتی که روابط وارد این مرحله میشود که من اینجوری فکر میکنم تو آنجوری... یعنی وقتی یک نفر سعی میکند نفر دیگر را تغییر دهد از آن حوزه انسانیت خارج میشود و نهایتا مذهب مهمتر از انسانها برای یکدیگر دست به کار میشود و یکهو میبینی احساساتت نابود شده.. بیشتر یک نفر شبیه خوت میخواهی تا یک انسان که دوستش داری...
من فکر میکنم آدم هایی که مذهبی هستند اگر متعصب باشند، اگر تعصب وارد روحیه شان بشود خیلی زود ترس هم به سراغشان می آید و اولین چیزی که قربانی میشود آزادی اندیشه و انسانی است که به آنها دلبسته...
در واقع میترسم آدمی که الان دوستم دارد فردا نداشته باشد، یعنی دیگر من را نبیند به جای من حاصل تفریق خودش با من را ببیند، یعنی اعتقاداتی که او دارد و من ندارم.
برای کسی که دیگر فراتر رفته و مذهب یک ایدئولوژیست اهمیتی ندارد؛ من تو را دوست دارم و تفاوتم با تو به من می آموزد که همه انسانها محترمند و آن کسی که من دوستش دارم گاهی مخالف من است، زنده باد مخالف من ...
و دیگر نمی شود ندیده گرفتن مردمی که با ما مخالفند، و نمیتوانی دوستشان نداشته باشی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 12:7  توسط MaSoOoM
|
هر شب ...به کشتن ما می آید...مرده ای که فکر میکند...ما او را کشته ایم...
بالاخره باران بارید، آن هم چه بارانی... دیگر داشتم فکر میکردم چطور بدون باران، با یک خورشید خشمگین به زندگی ، بی رحمانه ادامه دهیم... و از آنجایی که ما بی خیلی چیزها حتی بی عزیزانمان به زندگی ادامه می دهیم فکر کردم چقدر وحشتناک است عادت کردن...
عادت کردن به ... همین لباس سیاه خودش خیلی زیاد است...
آدم توی کتاب اگر چه عشقش را از دست داده و تمام طول کتاب دارد خاطراتش را تعریف میکند اما هر چند با یاد او، میرود به سمت یک زندگی جدید...
نمی دانم ما چقدر ظرفیت فراموش کردن و یا عادت کردن را داریم... نمی دانم و وحشت می کنم فقط...
زندگی در اعماق عادت ها
فرقی با مرگ ندارد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 11:15  توسط MaSoOoM
|
امروز صبح بیدار شدم، منتظر طلوع خورشید بودم اما طلوع نکرد... امروز هوا ابریست...
ابر یعنی شاید باران ببارد... باران یعنی...تو می آیی...
هنوز دارم به آدم داستانم فکر میکنم، همه چیز را از دست داده و دارد کم کم زندگیه دیگری را شروع میکند. من هم یک زمانی داشتم زندگی جدیدم را شروع میکردم که همه چیز دوباره شروع شد، میخواستم نامه ها، کتابها و حتی لباس ها را از خودم دور کنم. با اینکه دوباره شروع شده اما حرف زدن و بیاد آوردن آن گذشته که اگر چه مال ما و رابطمان بود هنوز هم ناراحتم میکند، حس میکنم آدم دیگری با آدم دیگری بود اگر چه ظاهرا خودمان بودیم.
وقتی میپرسم یک لحظه که هرگز برایش تکرار نمی شود و میگوید اولین دیدارمان، و خودش میداند از آن خاطره ناراحت و عصبی میشوم...
اگرچه به خاطر آن اتفاق و جدایی چند روزه تقریبا بخشیدمش اما دیگر خیلی چیزها را حس نمیکنم، خیلی چیزها خراب شده و خیلی چیزها واقعا واقعا تکرار نخواهد شد...
دوستت دارم فقط دو کلمه است، چیزی را ثابت نمیکند همانطور که دوستت ندارم فقط دو تا کلمه است...
اما دلتنگی.. برای آنچیزهایی که خراب شد، برای آن چیزهایی که حتی دیگر نمیتوانم بهشان فکر کنم... برای آن چیزهایی که نمیدانی چطور سردرگمشان کردی... برای قلبم...
دلتنگی خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 10:21  توسط MaSoOoM
|
دیشب یک کتاب خواندم. آدم توی کتاب همه چیزش را تقریبا از دست داده بود و عشقش هم او را ترک کرده بود. با کوچکترین چیزی خاطرات گذشته را یادآوری میکرد ... مدام از عشقش حرف میزد و از اینکه او پس از ترک کردنش باید احساس گناه کند.
کتاب را ساعت 2 شب تمام کردم و وقت کردم یک کم شام بخورم. کتاب را او برایم خریده است. صفحه دومش یک یادداشت نوشته و گفته: نمی خواهم مقدمه چینی کنم، داستان بنویسم، خیلی ساده میگویم دوستت دارم
یا چیزی در این مایه ها! چشمم که به صفحه اول افتاد دلم خیلی برایش تنگ شد، خیلی زیاد!! خود کتاب هم به اندازه کافی اوقاتم را تلخ کرده بود...
یک جایی آدم توی کتاب گفته بود که بعضی لحظه ها در زندگی تکرار نمی شوند، اینکه آدم سعی کند آنها را تکرار کند بی فایده است، باید آنها را همانطور دست نخورده در گوشه ای از خاطراتت بگذاری و بهشان فکر کنی...
راست می گوید، نه؟؟؟
فکر کردم چه لحظه هایی در زندگی ام تکرار نشدنی است؟ و یا حتی نمی خواهم تکرارشان کنم؟ من هیچ وقت به اینجور سوالها قبل از او جواب نمی دهم، همیشه اول از او میپرسم بعد خودم جواب میدهم.
پست بعدی جواب او و بعد هم جواب خودم را مینویسم!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 11:32  توسط MaSoOoM
|
آیا ممکن است پرندگان در قلب آدم آشیانه کنند؟؟؟؟
از اینکه از همه چیز گذشتیم، از اینکه حتی از تو هم گذشته ام... سرگیجه دارم!!! نمی دانم کجای این خیابان جای ما بود؟ جای ما و دستهایمان...
ما را به تمام جرم های نکرده... به تمام مذهب ها و پیامبرهای غمگین... مار را به آنچه آنها میخواهند.. ما را به لباسهای تیره، صورتهای تکیده، دستهای تنها... ما را به شادیهایمان...
به اضطرابهایمان....
به ترسیدن از نشستن کنار تو.. به ترسیدن از دوست داشتنت... به ترسیدن از شادی...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 14:51  توسط MaSoOoM
|
آه اگر آزادی سرودی میخواند...
گاهی اوقات واقعا نمی دانم از زندگی، مفهومش و شادیهایش برایمان چه مانده... دلم حتی برای لباس های کودکی ام هم تنگ شده، دامن های زرد و سفید... جرمش خیلی زیاد است، به اندازه ی جرم جنگیدن با خداوندی که آنها ساخته اند، اگر بخواهم دامن سفید بپوشم... جرمش خیلی سنگین است اگر بخواهم دستهایت را بگیرم ...
از زندگی برایمان فقط خوردن مانده، غذا، فحش، کتک، گلوله... ما میخورم و آنها شادیهایمان را می بلعند... سیاه میپوشم تا دامن کودکی ام فراموشم شود... دستهای تو را رها میکنم تا مرا به جرم خودم نیاویزند...
آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده خونها شسته اند
....
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 15:38  توسط MaSoOoM
|